ميخواهم فرياد بزنم....

ميخواهم فرياد بزنم،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                   پرت بشوم،

                             سقوط كنم،

ميخواهم از اين همه دلهره بي تو بودن

آزاد شوم.

 

قفس آهنين تنهاييم،

در نبود تو،

هر لحظه تنگ تر ميشود.

من طاقت فشرده شدن ،

در ميان خاطرات گذشته را ندارم.

 

ميخواهم دفتر زندگيم را آتش بزنم،

آخر روزهاي رفته را كه نميخواهم باز هم ببينم...

..از آينده هم....

...ميدانم كه نمي آيي..

پس چرا بايد منتظر اين ثانيه هاي تنبل بمانم؟...

ميدانم كه نمي آيي...

..اين را وقتي كه براي هميشه رفتي،

از نگاهت فهميدم.

 

ميخواهم سايه ام را،

از شر خودم راحت كنم.

 

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كورش بزرگ

سلام بر نوه عزیز........بابایی بپا یه وقت راس راسی پرت نشیا!!.....آپدیت کردم .....پیش بابایی بیا تا یه حالی بهت بدم نوه عزیزم...آ قربونم بشی!

دختری ملوس

قشنگ بود ولی يکم غمگين کننده:(......اپديت کردم

سحربانو

سلام هادي جون، اولاً مرسي كه اومدي به من سر زدي. لطف كردي عزيز. منم اومدم بخواي نخواي بازم ميام. شعراتو دوست دارم. من دوست رو دوست داشته باش. تا بعد كه دوباره بيام بدرود. راستي وبلاگ منم آپ ديت شد. سر بزنين خوشحال مي شيم. موفق باشي.

هدی1

ولی هميييييييييشه بايد اميد داشت..اميد به بازگشتش.

نازنين

مي بينم كه داري راهي مي شي و هيچي نمي نويسي.........پسر منتظريم up date كن

nasim

سلام.ببخش اگه دير به دير سر می زنم.شعرت خيلی قشنگ بود... مثل هميشه...موفق باشی

بهناز

سلام هادی جان...آره؟؟؟؟اين روزا ميای ديگه انگاری...آره؟ايشاا... که هر جا هستی خوب و خوش باشی....شعرت هم زيبا بود...مثل هميشه....مرسی و حق نگهدارت هادی جان...

بهاره

سلام کی قراره بری؟ ما که نفهمیدیم؟؟از خودت برامون بگو. نمی دونم چی داره بهت می گذره فقط می شه گفت زندگی گاهی غمه گاهی شادی. . .